بابك زنده است !
بابک زنده است
در این مجال به بهانه سالروز تولد فرزندی کوچک از سرزمین ایران بنام بابک در امرداد سالهایی نزدیک، یاد میکنیم از پدر عزیز (معنای واژه بابک در واژه نامه پهلوی – اوستایی) بابک خرم دين بزرگ مرد اصيل ايراني در سالهایی دور، شيرمردي که 22 سال در برابر تجاوز ننگين اعراب به خاک ميهن، مردانه مقاومت وايستادگي کرد و درس آزادگی را برای فرزندان ایران به یادگار گذاشت. و امروز هنور بابک زنده است و روح او وخون پاک سرخ او را میتوان در وجود جوانان آزاده ی سرزمینمان دید.
سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش![]()
روح بابک در تو
در من هست
مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش
دشمن
گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
از جغد شود پاک و
گلستان گردد
در حدود کمتر از 1400 سال پیش،اعراب به بهانه صدور دین نوظهورشان به سرزمینهای دیگر، به طرزی وحشیانه به ایران حمله کردند.در این حمله ی تازیانه آنها فرمانروایان را کشتند،مردم معترض را قتل عام کردند و بر سر راهشان هر آنچه از آثار تاریخی و فرهنگی ایران بر جای مانده بود را ویران کردند و به آتش کشیدند و حتی با زور موجب تغییر دین مردم ایران شدند.
آنها در این تاخت و تازشان به آذرآبادگان (آذربایجان فعلی) رسیدند که در آن زمان آذری ها به زبان پارسی صحبت میکردند یعنی حدود 900 سال قبل از ورود ترکها به آذربایجان. اعراب پس از ورود به این منطقه و پس از تماشای دشت های سرسبز،رودهایی که آبشان از کوه های سر به فلک کشیده ی سهند و سبلان سرچشمه میگرفت و زمینهای حاصلخیز و هوای مطبوع آذز بایجان گویی بهشت وعده داده شده را در آنجا یافته بودند. دیری نپائید که زمینهای کشاورزی را از مردم گرفتند ناموسشان را از چنگشان در آورده و به اختیار خود درآوردند و در آنجا با روشهای ظالمانه به حکومت پرداختند.
جنبشی که بابک در ایران آغاز کرد و رسما نام جنبش خرم دینان برخود داشت، یک ایدئولوژی مشخصی را مطرح میکرد که هدفش براندازی نهائی سلطهی عرب ، برقراری مساوات انسانی در ایران ، تأمین خوشی وشادمانی برای همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. بابک برای جنبش خود رنگ سرخ را انتخاب کرد. از اینرو بعضا" آنها را سرخ جامگان نیز مینامند.
بابک پیرو دینی بود که آمیختهای از آیین زرتشتی و مزدکی بود و با هیچ دین و مکتبی دشمنی نداشت. خرمدین، و بصورت امروزینش دینِ خرم بمعنای دینی است که در کنار انسان ساز بودنش مایهی شادی و خوشی مردمان شود.خرم دینان به تناسخ اعتقاد داشتند وبرخلاف زرتشتی ها معتقد بودند در مقابل ظلم واستبداد باید به جای صبر و مدارا ایستادگی و مبارزه کرد تا بهروزی را خود بوجود آورد.
بابک، زاده ی
آرتاویل (اردبیل) بود.و مقر خود را در کوههایی بلند و صعب العبور در 50
کیلومتری اهر امروزی بنا نهاد که به آن قلعه بابک ویا دژ جمهور میگویند.در
مبارزات 22 ساله، مردم آذربایجان از طرف بابک در مقابل ستم های اعراب تحت
حمایت بودند.اعراب 39 مرتبه به قلعه بابک یورش بردند و در تمامی دفعات
شکست خوردند.آنها در طی آن سالها از هر روشی برای به دام انداختن بابک
استفاده کردند ولی در مقابل هوش و ذکاوت او کاری از پیش نبردند.![]()
در نهایت بابک در یکی از حملاتش با خیانت یکی از متحدانش بنام افشین که اعراب به او وعده قدرت و ثروت داده بودند دستگیر وبه چنگال معتصم، خلیفه آن زمان اعراب افتاد.
پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند. روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام .
بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :
خلیفه :جلاد مثله اش کن! ملعون اکنون چراغ زندگیت را خاموش میکنم. بابک روی به جلاد: چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه : یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن! جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد و شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون میجست .
خلیفه زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬ مردبزرگ٬ بزرگتر باید گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمیپسندند که بابک در برابرگله ی روباهان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود .
آخرین گفتار بابک : من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایراان آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند.
![]()
هر بار که این داستان خوانده شود احساس می کنیم بابک هنوز هم زنده است و برای کشورش جان می دهد .من بابک هستم، نامم بابک است، تو هم بابک هستی حتی اگر نامت بابک نباشد. روح بابک،خون بابک در ماست.
بابک زنده است